تبليغاتX
I should glad of another death

I should glad of another death

ادمی

جاده احساس غریبیست

تولدی تا مرگ...

دفتری

شاید

تنها

یک برگ....

...

+نوشته شده در 2009/10/5زمان شکستنم5:48 PMخون بازی نیلی | |

به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم .

سلام . خیلی وقت بود که نبودم . دلم براتون تنگ شده بود اما توفیقی دست نمیداد که در خدمتتون باشم .

خلاصه این که امروز اومدم . این نوشته رو هم از ته ته دلم  براتون کادو کردم تا بهتون هدیه بدم.

راستی من حتی برای تبریک گفتن به هادی هم آپ نکردم . ولی حالا با اینکه ماه ها از ورود ش به    گروهمون میگذره امیدوارم که تبریک گرم منو پذیرا باشه .تازه یه تبریک دیگه هم بابت تولدش بهش بدهکارم .تولدت مبارک

اینا هم مال دوست عزیزم نیلوفره . اگر فکر کردین که اینا رو دارم بهش میدم تا به خاطر این غیبت طولانی دعوام نکنه سخت در اشتباهید . چون من دقیقا به همین دلیل دارم بهش گل میدم .

اگر لطف کنید و هدیه ی منو بخونید ممنون میشم .

به نام دوست

 

قطار آرام می رود .

تو می آیی  . پر از لبخند  . با رسالتی نا معلوم  . با امیدی در کوله بارت . با مقصدی پر از رنگ.

قطار آرام می رود .

دیگر سر از بستر خردی برآورده ای . چون جوانه سبز شده ای ...از مقصد دور می شوی .

قطار آرام می رود.

در ابعاد خیال خویشتن ،در گوشه گوشه ی افکارت به نظاره  می نشینی . گرم تماشای معرکه های در گذری .

قطار آرام می رود .

به منزلگه پرواز می رسی .صدای قلبت به گوش آسمان غزل می خواند . گرفتار ایستگاه شده ای. دست و پا می زنی . به خواسته های ناخواسته ات چنگ می اندازی . گویی که مشتت پر از ارمغانی است  بی نظیر . چشم از نگاه می بندی تا اینکه در تردید مه آلوده ی ابهام گره ی انگشتانت را باز می کنی و تنها زرق وبرق آن تحفه ، نصیب چشمانت می گردد.

قطار آرام می رود.

سخنی ناگفته آزارت میدهد ... باری به دوشت سنگینی می کند ... هر چه در جستجوی پاسخ این سوال تقلا می کنی ؛ نمی یابی که نمی یابی . به گمانی که شاید جوابی در انتظار سوالت نیست .

قطار آرام می رود .

و تو همچنان ، در سکوت خاموش شهر، از مزار خاطره ها عبور می کنی ؛ ودر پس اندیشه  ی اقبال "آسمان"را به خاک می سپاری.

قطار آرام می رود .

قوت جانت ، به آغوش خستگی پناه می برد .گویی به پایان می روی؛ به خانه ی در انتظارت . راستش  ولوله های این پرسش که پایان در کدامین مقصد سکنی گزیده است فکرت را آشفته می کند .اما هیچ رنگی از مقصد درخاطرت نیست .

فطار آرام می رود.

پشت سرت را نگاه می کنی. می شود گفت از سفر شادی . از همسفرانت ،ایستگاه هایی که از آنها گذر کرذی .از پلهایی که شاید، پس از رفتنت فرو ریختند. از رود هایی که شاید باعبورت ،سربه طغیان گذاشتند.از بیابانهایی که آرام ،رفتنت را مینگریستند .حتی از کودکانی در مسیر،که سنگهای کوچکشان بدرقه و سوغاتی راهت می شدند ...

به همین ها خلاصه شده ای . به همین مسیر چند ده ساله .

به انتها نزدیک می شوی ؛بی آنکه ردی از خویشتن بر پیکره ی راه حک کرده باشی .

قطار آرام می رود .

بی آنکه در عبور ساکت و سردت ،اشک های گرم بارانی را کنار زده باشی .

بی آنکه زردی را سبز کرده باشی،بی آنکه بال وپری در آسمان رهایی زده باشی .بی آنکه حتی سوالت را پاسخی یافته باشی. سوالی که از تو می پرسید:سفر ، از چه رویی آغاز شد ؟

قطار آرام می رود .

آرام آرام به بودن عادت کردی . به دم عادت کردی .به بازدم هم همینطور .

وقت رفتن نزدیک می شود . اما مسافر سالخوردگی ...

مهمان ناخوانده آیا مزاحم زندگی ات شده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قطار آرام می رود .

واین تویی که برای نخستین نزاع جدی افکارت ،به دنبال راه چاره می گردی .

به دستانت دلخوش میشوی . به تحفه ای که در مسیر با خودت آورده بودی .

بار دیگر به کوله بارت سری می زنی .همانجاست که پایت سست می شود و توان زانوانت از کف میرود .آخر همانجاست که می فهمی برق تحفه ات، برق تحفه ی گناه آلودت ، از چشمان هوس های بی ثمری نشات  میگرفت  که راهت را از کجا ، به ناکجا آباد کشانید .

بار دیگر کوله ات را می نگری .امیدی نیست .تمام امیدت را خرج کرده ای .تمام ایمانت را هم همینطور .

به غفلت های کرده ات می اندیشی و یاری های نکرده ات .برای آخرین بار به کوله ات می نگری . جیب کوچکی  بر روی آن نشسته است . به دستانت می نگرد.

قطار آرام می رود .

نمی دانی باید آن را باز کنی یا نه .در سرانجام نبرد تردید، باز کردن پیروز می شود. با ترسی  عمیق که رعشه بر جانت می اندازد ، برگه ی سبزی را که در آن  است بیرون می آوری .دلت با صدای بلند ،نوشته را قراأت  می کند.

از آسمان به زمین: بنده ی من،در های توبه برای همیشه باز است . به آغوش من برگرد .                                               (چشم انتظار همیشگی تو، خداوند )           

گور شرم را برای خودت ، با دستانت می کنی .اگر غیرتی در وجودت باشد  همان دم خویشتنت را به خاک می فرستی ؛ به نبش قبر آسمان می ایستی و آن را از سایه های تاریک مرگ امید در قلبت بیرون میکشی . همان زمان کوتاه کافی است تا به سوگ  فرصت های پرپرشده ات  به ناله بنشینی .

بار دیگر صیحه ی وحشتناکی از پشت سرت بانگ بر می دارد :

 قطار آرام می رود .ایستگاه آخر . مسافر محترم !لطفا پیاده شوید . اینجا ته ماجراست . ارادتمند شما مرگ .

اما نه رفیق، صبر کن . برای بقا خلق شده ای . قیمتت بهشت است  . رسالتت چه میشود ؟

این ماجرا به  زعم من می تواند به این تلخی ها هم نباشد . مرگ انقدر ها هم وحشتناک نیست.

کافی است نگاه دوباره ای به قصه  بیندازیم. درست به همانجایی که فراموشی  همسفرمان شد . به همانجایی که  رسالت عشق را از خاطرمان بردیم .

بیا حکایت کنیم از لحظه هایی که می شود خوش ساخت . بیا از خواب برخیزیم . نگاهی به دور و برت بینداز فرصت کمی باقی است ، ولی شاید با آن خداوند مهربان  برای( آدم شدن) ، کافی باشد .

 

                                                                                                   التماس دعا .یا علی مدد

 

 

+نوشته شده در 2009/9/10زمان شکستنم4:39 PMخون بازی محیا | |

سلام به همه

تو این مدت کم با هادی نویسنده جدید وبم اشنا شدین فردا یعنی ۱۸ شهریور تولدشه

اما هادی فکر نکنم دیگه اینجا بیادو اپ کنه فقط اومدم که تولدش رو تبریک بگم

تولد مبارک هادی جان

امیدوارم همیشه موفق باشی اگه یه روزی یاده ما کردی بدون من همیشه به یادتم

به امید خوشبختی و سلامتیت نویسنده خواب مرگ...

+نوشته شده در 2009/9/8زمان شکستنم0:31 AMخون بازی نیلی | |

اه ای عشق باز هم وفادار بمان به معشوق

باز هم بمان در کوچه های دلم

باز هم زیر باران هم قدم معشوق شو

باز هم بی صدا مرگ را فریاد بزن

باز هم بگو دوستت دارم و برو

که شاید قسمتت مرگ شود یا تا ابد تنهایی...

+نوشته شده در 2009/8/25زمان شکستنم2:26 AMخون بازی نیلی | |

 

باز بی صدا در خود شکستم

باز هم غم نامه ام را گشودم

تا بنویسم غمم را با سرخی خونم

با سردی جسمم...با دستان خسته از نوشتنم

می نویسم از تو ای غریب اشنایم

می نویسم از مهرت از وفایت

می نویسم تا بدانی بی دلیل عاشق و دیوانه نگشتم

بی دلیل دوباره نغمه های عشق را از بر نکردم

می نویسم... اری مینویسم تا اگر دور از خیال چشمان پاکت رالمس نکردم

ارام در اغوش خاطره ها به خواب مرگ بسپارمت...

+نوشته شده در 2009/8/12زمان شکستنم0:40 AMخون بازی نیلی | |

سلام دوستای عزیز.

شعر استاد بهرامیان رو امروز میذارم توی وبلاگ . خیلی دوست دارم این شعر رو.

ایشالا که شما هم دوست داشته باشین . با عرض احترام و آرزوی سلامتی به بعضیا ...

 

پیشنماز

  آمد درست زیر شبستان گل نشست                    دربین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...                حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست                این سومین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من و های های های                      الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله                      الا هو الذی اخذ العهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)           او فکر می کنیم در این پرده مانده است

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو                با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های         هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من                     آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک            مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید       نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله         الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

سبحان رب هر چه دلم را ز من برید           سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده        سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...       سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین          تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم          افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***

یک پرده باز بین من و او کشیده اند               (سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

+نوشته شده در 2009/7/30زمان شکستنم1:32 PMخون بازی هادی | |

سلام به همه دوستان

من اومدم که باز یه مطلب جدید بزارم. چند وقتی هست که یه خورده

تنها شدم اما چه میشه کرد . باید تحمل کرد .

هر تنهایی بالاخره یه روزی تموم میشه . دلم گرفته بود این متن رو دیدم

دوست داشتم شما هم بخونیدش . این هم از آپ جدید .

ایشالا که هیچ وقتی تنها نشین مخصوصا زمانی که واقعا به کسی نیاز دارین.

خدانگهدار همگی

-------------------------------------------------------------

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

 

+نوشته شده در 2009/7/8زمان شکستنم6:59 PMخون بازی هادی | |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم

که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از

پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو

قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي

براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و

 ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت

کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن

چنين نوشته شده بود:

 سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت

بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

                                (عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به

خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم ...

+نوشته شده در 2009/7/4زمان شکستنم11:13 AMخون بازی هادی | |

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش.

حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم :

عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود.

باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.

خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن

یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم.

بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. 

یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟

قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه .

انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...!

بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ...

اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم .

اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....

---------------------------------------

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...

 ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و

 بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين

؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي

هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه يکي دوستت دارم

 

خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم

هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .

فقط آهسته بگو ... با دلم می مانی ... نیلو ...

 

+نوشته شده در 2009/6/29زمان شکستنم9:46 AMخون بازی هادی | |

به شکل خلوت خود بود و عشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای اینه تفسیر کرد  و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت  میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه رشته صحبت را  به چفت اب گره  میزد

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل اب تازه شدیم.

و بارها دیدیم که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند.

و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید

وهیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم...

 

+نوشته شده در 2009/6/26زمان شکستنم3:5 PMخون بازی نیلی | |