منو رها کن از این حس تنهایی...
اینجا تو...تویی..و...من...من..و ما برای دیگرانست...
البته فقط اینجا...! ![]()
تو که باشی کنارم می خوام دنیا نباشه...
تو دستای تو ارامش بگیرم
بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب...
کیو دارم بجز تنهایی امشب...
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی ان لحظه قبل از رها کردن دست با نوک انگشت هاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد...!مثل ان راننده تاکسی که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید:روز خوبی داشته باشی.ادم هایی که توی توبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی دستپاچه رو برنمیگردانند لبخند میزنند و هنوز نگاهت می کنند.ادم هایی که حواسشان به بچه های خسته توی مترو هست و به شان جا می دهند و گاهی بغل شان می کنند. دوست های که بدون مناسبت کادو می خرند.مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتر یادداشتی ،نشان کتابی و...ادم هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه،ادم های پیامک های اخر شب که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب به دوستانشان یاداوری کنند چه عزیزند،ادم های پیامک های پر مهر بی بهانه ، حتی اگر با ان ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی. ادم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پر محبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند. کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی اورند. ادم های که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست. ادم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی،زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی،ادم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس میزنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین ها ها هستند که زندگی را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...
در دلم دیگر نه حرفیست نه اشکی نه بغضی نه حتی یک بیت شعری...
تاوان کدامین گناه را پس می دهم؟...
و واقعا تولدم در سکوت محض مبارک...
فقط تو می دانی که چه سخت می گذرانم...
فقط تو...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته ازخاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...
هوالحق....
عرض سلام و ادب و احترام ...![]()
امیدوارم که حالو احوال همه بروبچ خوب باش.![]()
از همه دوستانی که وبلاگمونو با حضور سبز خودشون منور کردن بی نهایت سپاسگذارم .![]()
سعی کردم محبت همه ی دوستانی که نظر گذاشتنو جبران کنم اما متاسفانه مال میم.اعتماد ثبت نشد.به هر حال متشکرم .
/////////////////////////////////////////////////////////////
آهسته از میان نگاه تو می روم ؛
باشد که سطر درد بماند به خشت راه ...
/////////////////////////////////////////////////////////////
یاعلی.
تابعد
..... ماه ......
تنها... در اين ميانه ام.تو باش كنار من، تنها.با همه شهر نگاهم كن.
لبخند مي زنم.آهسته!گوش كن!
فرياد اين سكوت ،اخر،عمود قامتم از جاي مي كند.
ناقوس گشته ام.اين ضربه از درون، بر حال خسته ام لرزه به جانم نشانده است.
ديگر شكسته ام.آهسته! گوش كن!
پهلو گرفته ام.در هجمه سكوت،در هجمه هبوط،در هجمه سكونت تقدير.
تعبير سرنوشت...آه
باران افتاب...صبحي است ناپديد.صبحي است ناگزير.صبحي است بي هوا،در امتداد غرب،در پهنه افق.
ديوان اين مسافر خاموش؛هيچ
محكوم ايستگاه.تكرار،تكرار،تكرار.
شب مي دود به بام.آهسته! گوش كن!
شعري ميان ماه:فانوس كاغذي،بي نور،بي صدا،بي خويشتن ،تهي...
من غرق مي شوم.جاري به كام كودكي،آرام...
ماه ي به روي آب.آبي به روي جام،جامي به دست كودكي آرام...
شهري شبيه ماه.تنها وشب نشين.
تنها در اين ميانه ام.تو باش،كنار كودك وآرام،تنها،با همه شهر،ديده ميان آب را نظاره كن.
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
سلام ![]()
اميدوارم كه حال همتون خوب باشه.چه اينجا مياين چه
نمياين! ![]()
اما سلام و درود ويژه بر تمام كساني كه مارو ميخونن!![]()
چند وقت پيش يه ايميل با نمك به دستم رسيد گفتم
بذارم اينجا تا شمام بخونين و شاد شين.
/////////////////////////////////////////////////////////////
اعترافات تکان دهنده
اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای
مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری
میشستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب
خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم
نظر داره!!
اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95
سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده
بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه
میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم
داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو
گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو
حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو
کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!
اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم
خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده
اي ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا
خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام
وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن
هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد
تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط
سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد...
ادامه دارد...![]()
/////////////////////////////////////////////////////////////
خيلي خيلي التماس دعا.تا بعد![]()
از كوي عشقبازان ما را گذر ندادند
گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را
بي مقدمه سلاااااااااااااام.
يه سلام تپل به همه رفقاي دور ونزديك عزيزتر از جان خواب مرگ.![]()
يه عالمه دلم برا همتون تنگ شده بود .خييييييييييلي خوشحالم كه بازم تو اين فضاي مجازي ملاقاتتون مي كنم.![]()
يه سلام عليك مفصلم با آبي ترين روياي دنياي رفاقت
نيلوفر عزييييييييييزم
از شما چه پنهان كه كلي دلم براش تنگ شده !
احتمالا ميدونيد كه ما درگير كنكور بوديم!![]()
اين آخرين نوشتمه كه دوس دارم تقديمش كنم به همه friendاي گل خودمون.![]()
......شكست.......
توان بازوان آرزوي من به بند شد.
طنين قصه درد شد.
غريب رفت ؛
غروب شد؛
شكست خورد.
به جان آسمان (منم)غريب مرد.
(منم) شكست؛
(منم) كمي شكست خورد.
(منم) به زير خاك رفت .....
(منم) ميان كهكشان آرزو شهيد شد.
تا بعد
دوباره بار غم میشینه روی شونه های من...
همین که میشکفی مثله گل میون دفترم...
دوباره گرمی لبات دوباره گونه های من...
همین که میری از دلم...قرار اخرم میشی...
دوباره زخم می خورم دوباره باورم میشی...
همیشه کم میارمت...![]()
بعد یه سال دوباره برگشتم
انگار کسی از دوستام برام نمونده اینجا دوباره سوت و کور شده
چه قد اینجا سرد شده نه؟
منو از این عذاب رها نمی کنی...
کنارمی به من نگاه نمی کنی...
تمام قلب تو به من نمی رسه...
همین که فکرمی برای من بسه...
تو یه شهری که یه روز پر می شه از عطر خدا...
نفس های کسی که رد می شه از کو چه ما...
حالا امروز میان و خونم و اتیش می زنن...
تو رو توی کوچه ها روی زمین می کشونن...
داره بارون می باره...دستات...دیگه جون نداره کوچه...
پر از نامحرمه برگرد...
که از حاشیه چادر تو خون میباره...
![]()
دوستای گلم ممنون که تو این روزا هیچ وقت تنهام نذاشتین و همیشه کنارم بودین
اما من این دفعه باید بی وفایی کنم
من دیگه نمی تونم بیام تا تیر ماه سال دیگه
البته شاید ۳ ۴ باری سر زدم اما مثل قبلا نمی یام
امیدوارم روز بعد از اینکه کنکور دادم و اومدم تو وب لاگم ببینم
که شما هنوز منو فراموش نکردین
خیلی برام دعا کنید که کنکور سراسری قبول شم...(خیلی دعا کنیدا
)
همتونو خیلی دوست دارم
انشاالله همتون موفق باشین
به امید دیدن همه اون روزای طلایی
همه ارزوها وهمه فردا های روشن
همه شادی و همه خوشبختیا
همیشه سبز باشید
به امید دیدار
یا علی...![]()
شقایق را باور کردم
عشق را باور کردم
مرگ را باور کردم
اما هنوز در
مرگ عشق شقایقی ات مانده ام...![]()
حتی بعضیاشون با اینکه یک قدمی ادم وایسادن اما بی تفاوت رد میشن و میرن
اما من بازم دلم براشون تنگ میشه اما هرگز حتی برای یک ثانیه این احساس منو درک نمی کنن و نمیفهمن
البته نباید از ادما انتظار داشت چون ما هم قطعا همینطوری هستیم نامردیم و بی وفا
و شاید هرگز احساس دیگران رو نسبت به خودمون درک نکنیم ...
نمی دونم چرا این روزا وقتی دلم برای کسی تنگ میشه دور و ورم میینمش اما ارزوی
یه صحبت کوتاه مثل گذشته تو دلم می مونه دلم یه ادم جدید می خواد ...
یکی که مثل بقیه به خاطر هیچی منو ول نکنه بره یا دنبال دوستای جدید یا به خاطر یه دلیل دیگه...
اخرشم همه فقط می گن ببخشید...باشه من بخشیدم...![]()
این یه متن کوتاهه از یکی از همون ادمایی که دلم براشون تنگ میشه
این روزا خیلی بهش احتیاج دارم اما حیف اونم رفت به یه دلیل که هیچ وقت نفهمیدم
من همه این ادمارو دوست دارم اما نمی دونم واقعا چرا ادما انقد زود خسته می شن و فراموشکار...
من که همیشه بودم این تویی که نبودی...![]()
یاد دارم
یاد دارم روزگاری
زیر باران زیر رعد
کودکی شهریوری در فکر یار
در پی راهی دراز
کوچک انگاشت ز سختی هایش
که به ان شب برایش می رسید
نشد اخر او وصالش
در سیاهی شب تار
کودکی ماند و برفت...![]()
سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم؟ پرپر شده ام. چشم نویدم به نگاهی تر شده ام.
این سو نه ان سویم...
و در ان سوی نگاه چیزی میبینم چیزی می جویم.
سنگی می شکنم رازی با نقش تو می گویم.
برگ افتاد نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت
من کوهم: می پایم. من بادم: می پویم.
در دشت دگر گل افسوسی چو بروید می ایم می بویم...![]()
در بی رنگی نور غرق شده ام
قطره های نقره ای رنگ باران یک به یک سلام می کنند
برگ های نارنجی دست در دست نسیم تا بی نهایت پرواز می کنند
روز زیباییست...
نسیم لطیفی می وزد
جایت روی نیمکت خالیست
عاشق باران بودی و رعد ...
باز به افکارم گره می خوری کودک شهریوری
رز زیبای عشقت در دستانم می رقصد
نمی دانم اینجا کجاست... ایا بهشت است؟![]()
و چنان بی تابم که دلم می خواهد...
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه...
دورها اوایست که مرا می خواند...
![]()
یا علی![]()
دیگه خودتون می دونید عاشق این نوحه هستم
دل خون تر از ابر و طوفان
غمگین تر از باد و باران
مانده به راه برادر تنها ترین چشم گریان...
امسال که خیلی دلم گرفته از خیلیا ِخیلیا که ازشون انتظار نداشتم ...بعضیا هم خودشون میدونن منظورم کیه ...اما به هر حال باید گذشت...منم می گذرم شاید خدا از من گذشت...
امروز تولدم بود صد البته مثل هر سال نبود خیلیا که اصلا نمی دونستن نیلوفر نامی روکره زمین وجود داره ...به هر حال از همه اونایی که به یادم بودن تشکر می کنم و به داشتنشونم افتخار می کنم
امیدوارم امسال منو هم دعا کنین...![]()
یا علی![]()
به شروع جاده خیره می شوم...شب زیبایی است انگار فروردین است... نسیم چه زیبا می وزد درختان چه زیبا سرود زندگی می خوانند و ماه امشب چه خیره کننده می درخشد...رازی در میان است...از درختان ونسیم و ماه دل می برم باید بروم ...راه طولانیست...
اینجا شروع جاده است و من انگار تنهای تنها نیستم...صدای دلتنگی غریبه ای در میان سرود درختان فریاد می کشد...به جاده خیره می شوم این بار تند تر می روم شاید به تمام وجود می دوم...به تو می رسم لبخند می زنی شاید راز این قصه تو بودی باید برویم راه طولانیست...
تا بی نهایت می گویی و تا بی نهایت می شنوم انگار از این جاده دل پری داری...من اما با حضور تو جاده را به فراموشی سپرده بودم...چه تند می روی و چه ارام می ایم...عجله تو صبر من شاید این اغاز قصه است...ارام می شوی و از عشق می گویی و من...سکوت می کنم عاشق شدی و من مجنون تو بودم قصه لیلی و مجنون بود انگار باید برویم راه طولانیست...
به دو راهی می رسیم وقت وداع است پیمان وفاداری می بندیم چه سخت دل می کنی از من ومن چه اسان می روم ...با شوق دیدن دوباره و با غم جدایی اشک میریزم اما تا صبح دیدار راه طولانیست باید بروم... از فکرو یاد تو جاده کوتاه می شود انگار انتهای دو راهی است...
تو چه زیبا در انتظار مانده بودی ...اما چه بیزار در انتظار مانده بودی...من عاشق تر از مجنون تو اما...؟ رازی در میان است...مرا می بینی از دورمن میدوم اما تو بی وداع می روی عکست را روی زمین به یادگار گذاشته بودی...من می دوم اما تو نیستی مثل یک خواب...باید بروم راه طولانیست...
به جاده خیره می شوم بی رحمانه زل می زنم به شب شروع تو...شب دیگر زیبا نیست نسیمی نیست درختان در سکوت مرده اند ماه دیگر نمی خندد انگار پاییز است...رازی در میان است راز ان دوراهی...من محو قصه بودم قصه انگار قصه شیرین و فرهاد بود نه لیلی ومجنون...من اما فرهاد تو بودم و تو چه بی رحم بودی...
انتهای جاده معلوم است پاهایم اما یاریم نمی کنند... به جاده خیره می شوم به پایان زندگی...چشمانم را ارام ارام می بندم اشک هایم دیگر خشک شده اند انگار جاده مرا در بر گرفته...سردی جاده را با تمام وجود حس می کنم عکست در دستانم می لرزد ...انگار به خواب مرگ رفته ام...![]()
هیچ کس راهش را به این سو کج نمی کند
اینجا من ارام ارام میمیرم
اما هیچ کس حتی مرگ مرا لحظه ای درک نمی کند
اینجا انقدر منتظر می مانم تا شاید
کسی جسدم را بیابد وکسی دراغوش خاک رهایم کند
اینجا من ارام ارام به یادت میمیرم و
تو لحظه درک نمی کنی
حتی لحظه ای مرا به یاد نمی اوری
حتی لحظه ای...![]()
جاده احساس غریبیست
تولدی تا مرگ...
دفتری
شاید
تنها
یک برگ....
...
به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم .
سلام . خیلی وقت بود که نبودم . دلم براتون تنگ شده بود اما توفیقی دست نمیداد که در خدمتتون باشم .
خلاصه این که امروز اومدم . این نوشته رو هم از ته ته دلم براتون کادو کردم تا بهتون هدیه بدم.
راستی من حتی برای تبریک گفتن به هادی هم آپ نکردم . ولی حالا با اینکه ماه ها از ورود ش به گروهمون میگذره امیدوارم که تبریک گرم منو پذیرا باشه .تازه یه تبریک دیگه هم بابت تولدش بهش بدهکارم .تولدت مبارک![]()
اینا هم مال دوست عزیزم نیلوفره .![]()
![]()
![]()
اگر فکر کردین که اینا رو دارم بهش میدم تا به خاطر این غیبت طولانی دعوام نکنه سخت در اشتباهید . چون من دقیقا به همین دلیل دارم بهش گل میدم .
اگر لطف کنید و هدیه ی منو بخونید ممنون میشم .
به نام دوست
قطار آرام می رود .
تو می آیی . پر از لبخند . با رسالتی نا معلوم . با امیدی در کوله بارت . با مقصدی پر از رنگ.
قطار آرام می رود .
دیگر سر از بستر خردی برآورده ای . چون جوانه سبز شده ای ...از مقصد دور می شوی .
قطار آرام می رود.
در ابعاد خیال خویشتن ،در گوشه گوشه ی افکارت به نظاره می نشینی . گرم تماشای معرکه های در گذری .
قطار آرام می رود .
به منزلگه پرواز می رسی .صدای قلبت به گوش آسمان غزل می خواند . گرفتار ایستگاه شده ای. دست و پا می زنی . به خواسته های ناخواسته ات چنگ می اندازی . گویی که مشتت پر از ارمغانی است بی نظیر . چشم از نگاه می بندی تا اینکه در تردید مه آلوده ی ابهام گره ی انگشتانت را باز می کنی و تنها زرق وبرق آن تحفه ، نصیب چشمانت می گردد.
قطار آرام می رود.
سخنی ناگفته آزارت میدهد ... باری به دوشت سنگینی می کند ... هر چه در جستجوی پاسخ این سوال تقلا می کنی ؛ نمی یابی که نمی یابی . به گمانی که شاید جوابی در انتظار سوالت نیست .
قطار آرام می رود .
و تو همچنان ، در سکوت خاموش شهر، از مزار خاطره ها عبور می کنی ؛ ودر پس اندیشه ی اقبال "آسمان"را به خاک می سپاری.
قطار آرام می رود .
قوت جانت ، به آغوش خستگی پناه می برد .گویی به پایان می روی؛ به خانه ی در انتظارت . راستش ولوله های این پرسش که پایان در کدامین مقصد سکنی گزیده است فکرت را آشفته می کند .اما هیچ رنگی از مقصد درخاطرت نیست .
فطار آرام می رود.
پشت سرت را نگاه می کنی. می شود گفت از سفر شادی . از همسفرانت ،ایستگاه هایی که از آنها گذر کرذی .از پلهایی که شاید، پس از رفتنت فرو ریختند. از رود هایی که شاید باعبورت ،سربه طغیان گذاشتند.از بیابانهایی که آرام ،رفتنت را مینگریستند .حتی از کودکانی در مسیر،که سنگهای کوچکشان بدرقه و سوغاتی راهت می شدند ...
به همین ها خلاصه شده ای . به همین مسیر چند ده ساله .
به انتها نزدیک می شوی ؛بی آنکه ردی از خویشتن بر پیکره ی راه حک کرده باشی .
قطار آرام می رود .
بی آنکه در عبور ساکت و سردت ،اشک های گرم بارانی را کنار زده باشی .
بی آنکه زردی را سبز کرده باشی،بی آنکه بال وپری در آسمان رهایی زده باشی .بی آنکه حتی سوالت را پاسخی یافته باشی. سوالی که از تو می پرسید:سفر ، از چه رویی آغاز شد ؟
قطار آرام می رود .
آرام آرام به بودن عادت کردی . به دم عادت کردی .به بازدم هم همینطور .
وقت رفتن نزدیک می شود . اما مسافر سالخوردگی ...
مهمان ناخوانده آیا مزاحم زندگی ات شده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قطار آرام می رود .
واین تویی که برای نخستین نزاع جدی افکارت ،به دنبال راه چاره می گردی .
به دستانت دلخوش میشوی . به تحفه ای که در مسیر با خودت آورده بودی .
بار دیگر به کوله بارت سری می زنی .همانجاست که پایت سست می شود و توان زانوانت از کف میرود .آخر همانجاست که می فهمی برق تحفه ات، برق تحفه ی گناه آلودت ، از چشمان هوس های بی ثمری نشات میگرفت که راهت را از کجا ، به ناکجا آباد کشانید .
بار دیگر کوله ات را می نگری .امیدی نیست .تمام امیدت را خرج کرده ای .تمام ایمانت را هم همینطور .
به غفلت های کرده ات می اندیشی و یاری های نکرده ات .برای آخرین بار به کوله ات می نگری . جیب کوچکی بر روی آن نشسته است . به دستانت می نگرد.
قطار آرام می رود .
نمی دانی باید آن را باز کنی یا نه .در سرانجام نبرد تردید، باز کردن پیروز می شود. با ترسی عمیق که رعشه بر جانت می اندازد ، برگه ی سبزی را که در آن است بیرون می آوری .دلت با صدای بلند ،نوشته را قراأت می کند.
از آسمان به زمین: بنده ی من،در های توبه برای همیشه باز است . به آغوش من برگرد . (چشم انتظار همیشگی تو، خداوند )
گور شرم را برای خودت ، با دستانت می کنی .اگر غیرتی در وجودت باشد همان دم خویشتنت را به خاک می فرستی ؛ به نبش قبر آسمان می ایستی و آن را از سایه های تاریک مرگ امید در قلبت بیرون میکشی . همان زمان کوتاه کافی است تا به سوگ فرصت های پرپرشده ات به ناله بنشینی .
بار دیگر صیحه ی وحشتناکی از پشت سرت بانگ بر می دارد :
قطار آرام می رود .ایستگاه آخر . مسافر محترم !لطفا پیاده شوید . اینجا ته ماجراست . ارادتمند شما مرگ .
اما نه رفیق، صبر کن . برای بقا خلق شده ای . قیمتت بهشت است . رسالتت چه میشود ؟
این ماجرا به زعم من می تواند به این تلخی ها هم نباشد . مرگ انقدر ها هم وحشتناک نیست.
کافی است نگاه دوباره ای به قصه بیندازیم. درست به همانجایی که فراموشی همسفرمان شد . به همانجایی که رسالت عشق را از خاطرمان بردیم .
بیا حکایت کنیم از لحظه هایی که می شود خوش ساخت . بیا از خواب برخیزیم . نگاهی به دور و برت بینداز فرصت کمی باقی است ، ولی شاید با آن خداوند مهربان برای( آدم شدن) ، کافی باشد .
التماس دعا .یا علی مدد
| Design By : Night Melody |



